پسری گیر داده بود، مدام

وقت و بی وقت،دم به دم، یک بند

که پدر جزوه و کتاب بخر

تست کنکور «گاج» و «دانشمند»

بفرستم کلاس رایانه

«کورل» و «اکسل» و «اتوکد لند»

تا که با علم و دانش و تحصیل

بشود دست من به جایی بند

وقت کنکور، انتخاب کنم

رشته ای باب طبع و باب پسند

در همین اصفهان قبول شوم

نه قم و بهبهان، نه شوش و زرند

پدرش شب کلافه و خسته

کت و شلوار را که از تن کند

دست و صورت نشسته، سیگاری

گوشه ی لب گذاشت با غرولند

سپس آهی کشید و سرجنباند

سرفه ای کرد و گفت: ای فرزند

از چه هی بی خودی برای خودت

سر هم می کنی چرند و پرند

دست ارباب معرفت کوتاه

بخت افراد بی سواد بلند

می شود آن که بی سوادتر است

بیشتر پولدار و ثروتمند

علم تاریخ و طب و جغرافی

همه کذب است و حقّه و ترفند

فرضاً اصلاً چه کار دارم من

با فلان شاه غزنوی یا زند

یا به من چه که پنگوئن بالفرض

مال قطب است یا گروئلند؟

جای حفظ مساحت سبلان

شده ام صاحب سه دانگ سهند

گر ببینی مبلغان سواد

همه خوش باورند و خالی بند